۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

چندی است در خیالاتم خود را کودک خرد سالی‌ در کوچه پس کوچه‌های قدیمی‌ کاشان در یک روز گرم تابستانی می‌‌یابم. در حالی‌ که شلوار قرمز و پیراهن کرم رنگی‌ که مادرم آن را برایم خریده بود به تنی دارم، با موهای نسبتا بلند مشکی‌‌ام وصورتی گریان می‌دوم و از آدم‌های غریبه می‌پرسم منزل حاج عباس کجاست؟ حاج عباس پدر بزرگم است و نمیدانم چرا هیچ کدام از آن پیر مرد پیرزن‌ها نمیشناسنش و مرا مجبور به دویدن دوباره میکنند. از پلّه‌های خانه‌ای بالا میروم و وقتی‌ به پشت بام میرسم فقط سقف‌های گنبدی شکل میبینم که هیچ کدام با آن یکی‌ فرقی‌ ندارد؟ پس خانه پدر بزرگ کجاست؟

از پله‌ها پائین می‌‌ایم و به دویدن ادامه میدهم، خبو را میبینم، خبو پیرزنی بود
تیره گون با قد کوتاه و خمیده، در بچگی‌ همیشه از او وحشت داشتم چون هر وقت مرا میدید شروع به ادا درآوردن میکرد و من با بغض از او فرار می‌کردم، نمیدانم چرا او جلوی پای من سبز میشود و دوباره شروع به ادا در آوردن می‌کند و من شروع به گریه می‌کنم و می‌دوم و فقط می‌‌گویم پدربزرگم کجاست؟ چرا هیچ یک از این مردم نمیشناسنش،.....

این کابوس فکری چندی است که با من است!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر