۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه


بعد از شنیدن خبر بدی به اینجا سر نزده بودم، ولی‌ هند روز پیش داشتم فکر می‌کردم که من یه بلاگ هم داشتم ها! جائی‌ که میشد کلی‌ توش نوشت! برا همین دوباره برگشتم که بنویسم! تو این مدت کلی‌ اتفاق افتاده که با همه شیرینی‌‌ها و تلخی‌ هاشون، در نهایت درسهایی بوده که باید میگرفتم. چه بهتر اصلا! شاید مهمترینشون درک مرز خود خواهی  آدمها بوده و اینکه چقدر میتونم فرصت طلب باشن! واقعیت اینه که آدم‌های اطراف ما بیشتر از اون چیزی که من فکر می‌کردم به خودشون اهمیت میدان! 
ولی‌ خوب مهم اینه که من دارم زندگی‌ می‌کنم! و به این دنیا اومدم که یاد بگیرم!

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

چندی است در خیالاتم خود را کودک خرد سالی‌ در کوچه پس کوچه‌های قدیمی‌ کاشان در یک روز گرم تابستانی می‌‌یابم. در حالی‌ که شلوار قرمز و پیراهن کرم رنگی‌ که مادرم آن را برایم خریده بود به تنی دارم، با موهای نسبتا بلند مشکی‌‌ام وصورتی گریان می‌دوم و از آدم‌های غریبه می‌پرسم منزل حاج عباس کجاست؟ حاج عباس پدر بزرگم است و نمیدانم چرا هیچ کدام از آن پیر مرد پیرزن‌ها نمیشناسنش و مرا مجبور به دویدن دوباره میکنند. از پلّه‌های خانه‌ای بالا میروم و وقتی‌ به پشت بام میرسم فقط سقف‌های گنبدی شکل میبینم که هیچ کدام با آن یکی‌ فرقی‌ ندارد؟ پس خانه پدر بزرگ کجاست؟

از پله‌ها پائین می‌‌ایم و به دویدن ادامه میدهم، خبو را میبینم، خبو پیرزنی بود
تیره گون با قد کوتاه و خمیده، در بچگی‌ همیشه از او وحشت داشتم چون هر وقت مرا میدید شروع به ادا درآوردن میکرد و من با بغض از او فرار می‌کردم، نمیدانم چرا او جلوی پای من سبز میشود و دوباره شروع به ادا در آوردن می‌کند و من شروع به گریه می‌کنم و می‌دوم و فقط می‌‌گویم پدربزرگم کجاست؟ چرا هیچ یک از این مردم نمیشناسنش،.....

این کابوس فکری چندی است که با من است!

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه